استوری ها
هیچ استوری برای نمایش وجود ندارد.

مهمت سلطان فتوحات

نپسندیدن
(30 رای) 94%

پروژه ای جاه طلبانه که به زندگی دو شخصیت برجسته میپردازد. سریال "مهمت سلطان فتوحات" به زندگی یکی از مقتدرترین حاکمان تاریخ عثمانی، سلطان مهمت فاتح میپردازد. این سریال نه تنها به زندگی مهمت بلکه به زندگی ایوب الانصاری، یکی از شخصیت های مهم جهان اسلام، نیز به طور موازی میپردازد.

رای کاربران IMDb 2,537
پخش آنلاین
اعلان سریال

قسمت 71 همراه با زیرنویس فارسی افزوده شد...

پروژه ای جاه طلبانه که به زندگی دو شخصیت برجسته میپردازد. سریال "مهمت سلطان فتوحات" به زندگی یکی از مقتدرترین حاکمان تاریخ عثمانی، سلطان مهمت فاتح میپردازد. این سریال نه تنها به زندگی مهمت بلکه به زندگی ایوب الانصاری، یکی از شخصیت های مهم جهان اسلام، نیز به طور موازی میپردازد.

باکس دانلود

دانلود شما بصورت نیم بها محاسبه میشود
محمد سلطان پیروزی ها - فصل سوم تکمیل شده
محمد سلطان پیروزی ها - فصل دوم تکمیل شده
محمد سلطان پیروزی ها - فصل اول
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت شصت و دوم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت شصت و دوم
    فاتح سلطان محمد دیوان همایون را گرد می‌آورد و اعلام می‌کند که قزل‌ایلما‌ی جدید، بوسنی است. اما این تصمیم، بسیار فراتر از فرمانی آشکار برای لشکرکشی است. بوسنی تنها یک دروازه است؛ و پشت آن دروازه، یکی از نیرومندترین ذهن‌های اروپای مرکزی ایستاده است: ماتیوس کوروینوس. محمد می‌داند که حرکت به سوی بوسنی، تنها هدف گرفتن قطعه‌ای خاک نیست؛ مسئله اصلی، خنثی کردن تدابیر پادشاهی است که او را «گرگی زیرک» می‌خواند. و این بار، راه‌حل نه در شمشیر، که در کلمات است. در دربار، تصمیمی اتخاذ می‌شود که توازن‌ها را بر هم می‌زند: شاهزاده بایزید به عنوان ایلچی فرستاده خواهد شد. این تنها مأموریتی دیپلماتیک نیست؛ آستانه‌ای است که در آن، یک شاهزاده باید با خرد دولتمداری آزموده شود و شایستگی خود را اثبات کند. اما برای اسحاق پاشا، این تصمیم نه یک ظرافت سیاسی، بلکه آغاز سفری تاریک است. از نگاه او، این مأموریت خطری آشکار برای شاهزاده جوان است. درباریان میان عقل دولت و شفقت پدرانه گرفتار آمده‌اند؛ در سکوتی که طوفانی در دل خود پنهان دارد. «خِرَد، شمشیرت باشد و سخن، سپرت.» این جمله، فراتر از اندرز، نشانی از تقدیر است. اما در دربار، همه در انتظار تقدیر نمی‌نشینند… اسحاق پاشا از بازگشت شاهزاده مطمئن نیست. برای محافظت از او، به طرحی کشیده می‌شود که نظم دولت را به چالش می‌کشد: تدابیر پنهانی، فرمان‌های به‌تعویق‌افتاده، مسیرهای تغییر یافته… اما در دربار عثمانی، هیچ رازی برای همیشه در سایه نمی‌ماند. در سوی دیگر، دو نام در کمین‌اند: ولاد و گابور. گویی تدارکات عثمانی را پیشاپیش حس کرده‌اند. پیش از آن‌که جنگ آغاز شود، قصد دارند قدرت را از ریشه در هم بشکنند. توپ‌هایی که در نیش ریخته می‌شوند، نشانه قدرت تازه امپراتوری‌اند. یک شلیک خطا می‌تواند تمام سپاه را به تاریکی بکشاند. یک جرقه، سرنوشت ارتشی را دگرگون می‌کند. نقشه ولاد و گابور چیست؟
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت شصت و دوم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت شصت و دوم
    فاتح سلطان محمد دیوان همایون را گرد می‌آورد و اعلام می‌کند که قزل‌ایلما‌ی جدید، بوسنی است. اما این تصمیم، بسیار فراتر از فرمانی آشکار برای لشکرکشی است. بوسنی تنها یک دروازه است؛ و پشت آن دروازه، یکی از نیرومندترین ذهن‌های اروپای مرکزی ایستاده است: ماتیوس کوروینوس. محمد می‌داند که حرکت به سوی بوسنی، تنها هدف گرفتن قطعه‌ای خاک نیست؛ مسئله اصلی، خنثی کردن تدابیر پادشاهی است که او را «گرگی زیرک» می‌خواند. و این بار، راه‌حل نه در شمشیر، که در کلمات است. در دربار، تصمیمی اتخاذ می‌شود که توازن‌ها را بر هم می‌زند: شاهزاده بایزید به عنوان ایلچی فرستاده خواهد شد. این تنها مأموریتی دیپلماتیک نیست؛ آستانه‌ای است که در آن، یک شاهزاده باید با خرد دولتمداری آزموده شود و شایستگی خود را اثبات کند. اما برای اسحاق پاشا، این تصمیم نه یک ظرافت سیاسی، بلکه آغاز سفری تاریک است. از نگاه او، این مأموریت خطری آشکار برای شاهزاده جوان است. درباریان میان عقل دولت و شفقت پدرانه گرفتار آمده‌اند؛ در سکوتی که طوفانی در دل خود پنهان دارد. «خِرَد، شمشیرت باشد و سخن، سپرت.» این جمله، فراتر از اندرز، نشانی از تقدیر است. اما در دربار، همه در انتظار تقدیر نمی‌نشینند… اسحاق پاشا از بازگشت شاهزاده مطمئن نیست. برای محافظت از او، به طرحی کشیده می‌شود که نظم دولت را به چالش می‌کشد: تدابیر پنهانی، فرمان‌های به‌تعویق‌افتاده، مسیرهای تغییر یافته… اما در دربار عثمانی، هیچ رازی برای همیشه در سایه نمی‌ماند. در سوی دیگر، دو نام در کمین‌اند: ولاد و گابور. گویی تدارکات عثمانی را پیشاپیش حس کرده‌اند. پیش از آن‌که جنگ آغاز شود، قصد دارند قدرت را از ریشه در هم بشکنند. توپ‌هایی که در نیش ریخته می‌شوند، نشانه قدرت تازه امپراتوری‌اند. یک شلیک خطا می‌تواند تمام سپاه را به تاریکی بکشاند. یک جرقه، سرنوشت ارتشی را دگرگون می‌کند. نقشه ولاد و گابور چیست؟
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت شصت ام
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت شصت ام
    سلطان محمد در حالی که آماده‌سازی برای لشکری بزرگ که مرزها را درخواهد نوردید آغاز می‌کند، تعادل‌ها در پایتخت بار دیگر برقرار می‌شود. بازگشت محمود پاشا به دیوان، برخی را آسوده می‌کند و برای برخی دیگر نشانه‌ای از طوفانی در راه است. در حالی که گام‌هایی که برای بقای دولت برداشته می‌شود بار دیگر وفاداری و جاه‌طلبی را رو در روی هم قرار می‌دهد، بازی‌های پنهانی در دربار یکی‌یکی آشکار می‌شوند. اما کدام‌یک از اطرافیان محمد واقعاً به او وفادار است و کدام در پی حساب‌وکتاب‌های شخصی خویش است؟ رضایت سلطان محمد به ازدواجی سیاسی با رز، شاهدخت راگوزا، چه هزینه‌های ناپیدایی را به همراه خواهد داشت؟ تصمیم‌هایی که به بهای قدرت گرفته می‌شوند، چگونه سرنوشت خاندان سلطنتی را تحت تأثیر قرار خواهند داد؟ دامی بزرگ که در جبهه برپا شده، دشمنان را یکی‌یکی به میدان می‌کشاند و راه را برای رویارویی‌ای که می‌تواند مسیر جنگ را تغییر دهد هموار می‌سازد. اما آیا این حرکت تنها آغاز طوفانی در راه است؟ تصمیم دیوان همایون روشن است: اکنون هدف، از میان برداشتن سرهای باقی‌مانده اژدهاست. آیا این حرکت که از قسطنطنیه برمی‌خیزد، می‌تواند نویدبخش حماسه‌ای نو باشد که جریان تاریخ را دگرگون کند؟ در مسیر قزل‌سیب، چه آزمون‌هایی در انتظار عثمانی است؟
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و نهم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و نهم
    در پیِ فقدان زینل، آتشخانۀ عثمانی لرزیده اما با ایستادگیِ استوار سلطان محمد دوباره یک‌پارچه می‌شود. محمد با اعلام سوگند انتقام و این سخن که «خونمان را بر زمین نخواهیم گذاشت!» صفوف را منسجم می‌کند. در حالی که تنش میان کورتچو و بالی‌بِی جای خود را به اتحاد در برابر هدف مشترک—نبرد با پونتوس—می‌دهد، رویارویی‌های غیرمنتظره درون دربار نیز در سایۀ دشمنی‌های بیرونی شکل می‌گیرد؛ حساب‌های قدیمی بسته می‌شود و اتحادهای تازه پا می‌گیرد. بادهایی که از جبهۀ پونتوس برمی‌خیزد، نشان از گسترش نقشه‌های ضدعثمانی دارد. خشم کومننوس، نزدیکیِ حمایت اُزون حسن از پونتوس و گام‌های دیپلوماتیکِ بازتاب‌یافته در دربار، توازن قدرت در منطقه را به حساس‌ترین نقطه‌اش می‌رساند. سلطان محمد نیز در حالی که با تهدید تازه‌ای روبه‌روست، با زمان مسابقه می‌دهد و حتی میان ارکان دولت نیز صداهای متفاوتی شنیده می‌شود. در جبهۀ شرق، با نزدیک‌شدن خطر آق‌قویونلو، تنش اوج می‌گیرد. شاهزادگان بایزید و مصطفی به فرمان پدر مأموریت مهم تحکیم و استحکامات را بر عهده می‌گیرند و سپاه عثمانی هنگام پیشروی در جغرافیای دشوار، زیر سایۀ طبیعت خشن و دام‌های پنهان قرار می‌گیرد. اختلافات درون سپاه در یَیلاقِ قادیرغا، به نقطه عطفی بدل می‌شود که در آن سلطان محمد با ورود به میان لشکر و سخنرانی اثرگذارش، بار دیگر روحیه و توان را به آنان بازمی‌گرداند. اما خطر اصلی که در پیشِ روست، در گلَوَرا درّه انتظار می‌کشد…
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و نهم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و نهم
    در پیِ فقدان زینل، آتشخانۀ عثمانی لرزیده اما با ایستادگیِ استوار سلطان محمد دوباره یک‌پارچه می‌شود. محمد با اعلام سوگند انتقام و این سخن که «خونمان را بر زمین نخواهیم گذاشت!» صفوف را منسجم می‌کند. در حالی که تنش میان کورتچو و بالی‌بِی جای خود را به اتحاد در برابر هدف مشترک—نبرد با پونتوس—می‌دهد، رویارویی‌های غیرمنتظره درون دربار نیز در سایۀ دشمنی‌های بیرونی شکل می‌گیرد؛ حساب‌های قدیمی بسته می‌شود و اتحادهای تازه پا می‌گیرد. بادهایی که از جبهۀ پونتوس برمی‌خیزد، نشان از گسترش نقشه‌های ضدعثمانی دارد. خشم کومننوس، نزدیکیِ حمایت اُزون حسن از پونتوس و گام‌های دیپلوماتیکِ بازتاب‌یافته در دربار، توازن قدرت در منطقه را به حساس‌ترین نقطه‌اش می‌رساند. سلطان محمد نیز در حالی که با تهدید تازه‌ای روبه‌روست، با زمان مسابقه می‌دهد و حتی میان ارکان دولت نیز صداهای متفاوتی شنیده می‌شود. در جبهۀ شرق، با نزدیک‌شدن خطر آق‌قویونلو، تنش اوج می‌گیرد. شاهزادگان بایزید و مصطفی به فرمان پدر مأموریت مهم تحکیم و استحکامات را بر عهده می‌گیرند و سپاه عثمانی هنگام پیشروی در جغرافیای دشوار، زیر سایۀ طبیعت خشن و دام‌های پنهان قرار می‌گیرد. اختلافات درون سپاه در یَیلاقِ قادیرغا، به نقطه عطفی بدل می‌شود که در آن سلطان محمد با ورود به میان لشکر و سخنرانی اثرگذارش، بار دیگر روحیه و توان را به آنان بازمی‌گرداند. اما خطر اصلی که در پیشِ روست، در گلَوَرا درّه انتظار می‌کشد…
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و نهم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و نهم
    در پیِ فقدان زینل، آتشخانۀ عثمانی لرزیده اما با ایستادگیِ استوار سلطان محمد دوباره یک‌پارچه می‌شود. محمد با اعلام سوگند انتقام و این سخن که «خونمان را بر زمین نخواهیم گذاشت!» صفوف را منسجم می‌کند. در حالی که تنش میان کورتچو و بالی‌بِی جای خود را به اتحاد در برابر هدف مشترک—نبرد با پونتوس—می‌دهد، رویارویی‌های غیرمنتظره درون دربار نیز در سایۀ دشمنی‌های بیرونی شکل می‌گیرد؛ حساب‌های قدیمی بسته می‌شود و اتحادهای تازه پا می‌گیرد. بادهایی که از جبهۀ پونتوس برمی‌خیزد، نشان از گسترش نقشه‌های ضدعثمانی دارد. خشم کومننوس، نزدیکیِ حمایت اُزون حسن از پونتوس و گام‌های دیپلوماتیکِ بازتاب‌یافته در دربار، توازن قدرت در منطقه را به حساس‌ترین نقطه‌اش می‌رساند. سلطان محمد نیز در حالی که با تهدید تازه‌ای روبه‌روست، با زمان مسابقه می‌دهد و حتی میان ارکان دولت نیز صداهای متفاوتی شنیده می‌شود. در جبهۀ شرق، با نزدیک‌شدن خطر آق‌قویونلو، تنش اوج می‌گیرد. شاهزادگان بایزید و مصطفی به فرمان پدر مأموریت مهم تحکیم و استحکامات را بر عهده می‌گیرند و سپاه عثمانی هنگام پیشروی در جغرافیای دشوار، زیر سایۀ طبیعت خشن و دام‌های پنهان قرار می‌گیرد. اختلافات درون سپاه در یَیلاقِ قادیرغا، به نقطه عطفی بدل می‌شود که در آن سلطان محمد با ورود به میان لشکر و سخنرانی اثرگذارش، بار دیگر روحیه و توان را به آنان بازمی‌گرداند. اما خطر اصلی که در پیشِ روست، در گلَوَرا درّه انتظار می‌کشد…
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و هشتم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و هشتم
    سلطان محمد پس از بازگشت پیروزمندانه از لشکرکشی علیه اسفندیاراوغلو، برای برقراری عدالت و نظم در سرزمین‌های تازه فتح‌شده دست به کار می‌شود. اکنون هدف بعدی روشن است: امپراتوری پونتوس. شهر ترابزون و نواحی پیرامون آن، برای تکمیل تسلط عثمانی بر دریای سیاه، اهمیتی بسزا دارند. در جلسه‌ی «دیوان همایون»، سلطان محمد فرمان می‌دهد که لشکر بزرگی برای حمله به پونتوس تدارک دیده شود. اما این مسیر آسان نیست؛ در برابر سپاه، کوه‌های سخت‌گذر، گذرگاه‌های دشوار و قلعه‌ای قرار دارد که آن را «قوی‌تر از الموت» می‌خوانند — قلعه‌ی ییلانلی. محمد نقشه‌ای دو‌محوره طرح می‌کند: یک جبهه زمینی و یک جبهه دریایی. بَلی‌بی در رأس نیروهای آقینجی به سوی قلعه یورش خواهد برد، در حالی که ناوگان به فرماندهی بهادر پاشا از راه دریای سیاه، دیوارهای پونتوس را زیر آتش توپخانه می‌گیرد. اما نبرد تنها در میدان جنگ جریان ندارد؛ در درون دربار نیز کشمکشی سخت در می‌گیرد. اعتماد میان نزدیکان سلطان رو به زوال می‌رود. ولاد، در ظاهر در کنار محمد است، اما در نهان نقشه‌های دیگری در سر دارد. زینل که رد خیانت را دنبال می‌کند، خود را درون بازی‌ای می‌یابد که پایانش نامعلوم است. «کورتچو دوغان» نیز ناچار است با سرنوشت برادر و دوست خود رویارو شود.
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و هشتم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و هشتم
    سلطان محمد پس از بازگشت پیروزمندانه از لشکرکشی علیه اسفندیاراوغلو، برای برقراری عدالت و نظم در سرزمین‌های تازه فتح‌شده دست به کار می‌شود. اکنون هدف بعدی روشن است: امپراتوری پونتوس. شهر ترابزون و نواحی پیرامون آن، برای تکمیل تسلط عثمانی بر دریای سیاه، اهمیتی بسزا دارند. در جلسه‌ی «دیوان همایون»، سلطان محمد فرمان می‌دهد که لشکر بزرگی برای حمله به پونتوس تدارک دیده شود. اما این مسیر آسان نیست؛ در برابر سپاه، کوه‌های سخت‌گذر، گذرگاه‌های دشوار و قلعه‌ای قرار دارد که آن را «قوی‌تر از الموت» می‌خوانند — قلعه‌ی ییلانلی. محمد نقشه‌ای دو‌محوره طرح می‌کند: یک جبهه زمینی و یک جبهه دریایی. بَلی‌بی در رأس نیروهای آقینجی به سوی قلعه یورش خواهد برد، در حالی که ناوگان به فرماندهی بهادر پاشا از راه دریای سیاه، دیوارهای پونتوس را زیر آتش توپخانه می‌گیرد. اما نبرد تنها در میدان جنگ جریان ندارد؛ در درون دربار نیز کشمکشی سخت در می‌گیرد. اعتماد میان نزدیکان سلطان رو به زوال می‌رود. ولاد، در ظاهر در کنار محمد است، اما در نهان نقشه‌های دیگری در سر دارد. زینل که رد خیانت را دنبال می‌کند، خود را درون بازی‌ای می‌یابد که پایانش نامعلوم است. «کورتچو دوغان» نیز ناچار است با سرنوشت برادر و دوست خود رویارو شود.
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و هفتم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و هفتم
    سوءقصدی که به محمود پاشا شد و مرگ بَساط، همه نگاه‌ها را به ولاد تپش دوخت. لکه‌های خون بر تنش و سخنان ضدونقیضش، تردیدها را بیشتر کرد، اما محمد به سبب نبودِ دلایل کافی، او را آزاد کرد. این تصمیم، در اردوگاه بذرِ بیم و بدگمانی پاشید. وقتی فرمان مجازاتِ زینل، آغای میانه، صادر شد، ینی‌چری آغاسی، قورتچو دوغان، جان خود را در کف نهاد و پیش‌قدم شد. این فداکاری در دل محمد طنین انداخت و زینل بخشوده شد. با این حال، شعله‌ی شک در دلِ قورتچو خاموش نگشت؛ او آغاز کرد به کاوش در رفتارهای ولاد در آن شب. درست هنگامی که همه چیز در آستانه‌ی آشکار شدن بود، ولاد از پونتوس با پیروزی بزرگی بازگشت. یادگار مقدسی که با خود آورد و اسیری که رهایی بخشید، بار دیگر او را در نگاه محمد به مرتبه‌ی «برادر» رساند. قورتچو خاموش ماند، اما حقیقت در پسِ آن سکوت، همچنان طنین‌انداز بود. در این میان، در قسطنطنیه، شاهزاده بایزید با وجدان خویش در کشاکش بود. نقشه‌ی قتل او به فرمان قاسم‌بیگ ـ پدرِ گُلپری ـ فاش شد، اما بایزید به جای انتقام، بخشش را برگزید. سلطان محمد برای پاسداری از دولت، فرمان لشکرکشی بر اسفندیاراوغلو را صادر کرد. ولی امپراتور پونتوس، کومنِنس، «دراوِن» را برانگیخت تا از پشت بر سپاه عثمانی بتازد. شمشیر در نیام است، حکم بر زبان؛ و رازِ لشکر، در سکوتِ سلطان نهفته. آن سکوتی که توفان‌ها را فرو می‌نشاند و دوران‌ها را از نو آغاز می‌کند. و سلطان، با تصمیم خویش، بار دیگر درِ تاریخ را می‌گشاید.
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و هفتم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و هفتم
    سوءقصدی که به محمود پاشا شد و مرگ بَساط، همه نگاه‌ها را به ولاد تپش دوخت. لکه‌های خون بر تنش و سخنان ضدونقیضش، تردیدها را بیشتر کرد، اما محمد به سبب نبودِ دلایل کافی، او را آزاد کرد. این تصمیم، در اردوگاه بذرِ بیم و بدگمانی پاشید. وقتی فرمان مجازاتِ زینل، آغای میانه، صادر شد، ینی‌چری آغاسی، قورتچو دوغان، جان خود را در کف نهاد و پیش‌قدم شد. این فداکاری در دل محمد طنین انداخت و زینل بخشوده شد. با این حال، شعله‌ی شک در دلِ قورتچو خاموش نگشت؛ او آغاز کرد به کاوش در رفتارهای ولاد در آن شب. درست هنگامی که همه چیز در آستانه‌ی آشکار شدن بود، ولاد از پونتوس با پیروزی بزرگی بازگشت. یادگار مقدسی که با خود آورد و اسیری که رهایی بخشید، بار دیگر او را در نگاه محمد به مرتبه‌ی «برادر» رساند. قورتچو خاموش ماند، اما حقیقت در پسِ آن سکوت، همچنان طنین‌انداز بود. در این میان، در قسطنطنیه، شاهزاده بایزید با وجدان خویش در کشاکش بود. نقشه‌ی قتل او به فرمان قاسم‌بیگ ـ پدرِ گُلپری ـ فاش شد، اما بایزید به جای انتقام، بخشش را برگزید. سلطان محمد برای پاسداری از دولت، فرمان لشکرکشی بر اسفندیاراوغلو را صادر کرد. ولی امپراتور پونتوس، کومنِنس، «دراوِن» را برانگیخت تا از پشت بر سپاه عثمانی بتازد. شمشیر در نیام است، حکم بر زبان؛ و رازِ لشکر، در سکوتِ سلطان نهفته. آن سکوتی که توفان‌ها را فرو می‌نشاند و دوران‌ها را از نو آغاز می‌کند. و سلطان، با تصمیم خویش، بار دیگر درِ تاریخ را می‌گشاید.
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و هفتم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و هفتم
    سوءقصدی که به محمود پاشا شد و مرگ بَساط، همه نگاه‌ها را به ولاد تپش دوخت. لکه‌های خون بر تنش و سخنان ضدونقیضش، تردیدها را بیشتر کرد، اما محمد به سبب نبودِ دلایل کافی، او را آزاد کرد. این تصمیم، در اردوگاه بذرِ بیم و بدگمانی پاشید. وقتی فرمان مجازاتِ زینل، آغای میانه، صادر شد، ینی‌چری آغاسی، قورتچو دوغان، جان خود را در کف نهاد و پیش‌قدم شد. این فداکاری در دل محمد طنین انداخت و زینل بخشوده شد. با این حال، شعله‌ی شک در دلِ قورتچو خاموش نگشت؛ او آغاز کرد به کاوش در رفتارهای ولاد در آن شب. درست هنگامی که همه چیز در آستانه‌ی آشکار شدن بود، ولاد از پونتوس با پیروزی بزرگی بازگشت. یادگار مقدسی که با خود آورد و اسیری که رهایی بخشید، بار دیگر او را در نگاه محمد به مرتبه‌ی «برادر» رساند. قورتچو خاموش ماند، اما حقیقت در پسِ آن سکوت، همچنان طنین‌انداز بود. در این میان، در قسطنطنیه، شاهزاده بایزید با وجدان خویش در کشاکش بود. نقشه‌ی قتل او به فرمان قاسم‌بیگ ـ پدرِ گُلپری ـ فاش شد، اما بایزید به جای انتقام، بخشش را برگزید. سلطان محمد برای پاسداری از دولت، فرمان لشکرکشی بر اسفندیاراوغلو را صادر کرد. ولی امپراتور پونتوس، کومنِنس، «دراوِن» را برانگیخت تا از پشت بر سپاه عثمانی بتازد. شمشیر در نیام است، حکم بر زبان؛ و رازِ لشکر، در سکوتِ سلطان نهفته. آن سکوتی که توفان‌ها را فرو می‌نشاند و دوران‌ها را از نو آغاز می‌کند. و سلطان، با تصمیم خویش، بار دیگر درِ تاریخ را می‌گشاید.
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و سوم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و سوم
    سلطان محمد، گامی به دورانی دشوار و آکنده از چالش‌های شخصی و سیاسی برمی‌دارد. در حالی که سرنوشت شاهزاده بایزید، که به شدت زخمی و در بستر افتاده است، لرزه‌ای عمیق در کاخ ایجاد می‌کند، محمد از یک سو با کشمکش‌های درون دیوان و از سوی دیگر با اتحادهایی که در برابر کارامان، پونتوس و واتیکان شکل می‌گیرد، روبه‌رو می‌شود. در دیوان، اختلاف میان محمود پاشا و اسحاق پاشا، تنش را در سیاست داخلی عثمانی به اوج می‌رساند، و در همین حال، موضع شهاب‌الدین درباره زاغانوس پاشا نیز بحث‌های تازه‌ای را برمی‌انگیزد که موازنه قدرت را بر هم می‌زند. در این میان، محمد از طریق پسرانش دست به حرکات سرنوشت‌سازی می‌زند. در حالی که امیدها برای زنده ماندن بایزید رو به خاموشی می‌رود، مصطفی با تشریفاتی باشکوه به ینی‌چری‌ها می‌پیوندد و افتخار همراهی در لشکرکشی را به دست می‌آورد. در پونتوس، نقشه‌های خائنانه ولاد تپش همچنان ادامه دارد، و کاراتوغلان در زندان تحت شکنجه‌های بی‌رحمانه قرار می‌گیرند. با پی بردن باسات به خیانت، تنش هر لحظه بیشتر می‌شود. از سوی دیگر، محمد با فراخواندن زاغانوس پاشای تبعیدی، دری تازه به روی سرنوشت دولت و آینده پسرش می‌گشاید. در حالی که ارتش عثمانی برای لشکرکشی کارامان به راه می‌افتد، نبرد بزرگ پیش‌ِ‌رو در برابر بی‌شهیر و قدرت‌های نوظهور در کاخ، سرنوشت آینده امپراتوری را رقم خواهد زد.
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و دوم
    مقدمه داستان با یک تلاش ترور که تمامی توازن‌ها را در ستاد به هم می‌زند آغاز می‌شود. صدر اعظم محمود پاشا به شدت زخمی می‌شود و سلطان محمد، خشم خود را در دل پنهان کرده و قسم می‌خورد تا پیش از یافتن خائن، نفسی نخواهد کشید. خون فرستادگان کارامان و خنجر کشف شده، نوید فتنه‌ای بزرگ را می‌دهد. در مرکز دولت، دستی ناپیدا گره بر گره می‌افکند. ردیابی‌های دقیق ملا لطفی، شک او به ولاد را تقویت می‌کند؛ و هر سخنی که در اتاق بازجویی گفته می‌شود، تیزتر از شمشیر است. گذشته تاریک ولاد، او را نه تنها به مجرم بلکه به کلید یک بازی بزرگ تبدیل می‌کند. عدالت محمد قدرت دارد خیانت را از جایی که پنهان شده بیرون بکشد. در داخل ستاد، صف‌ها تیز می‌شوند. شمشیرهای ینی‌چری‌ها و سولا‌ک‌ها به هم می‌خورند و ارتش در آستانه تقسیم قرار می‌گیرد. درست زمانی که تنش به اوج می‌رسد، برخاستن مجدد محمود پاشا مانند طنابی است که فتنه را به گردنش می‌اندازد. در همین حال، در جبهه‌ای دیگر از خاک عثمانی، سایه دشمن نامرئی حس می‌شود. هنوز مشخص نیست چه کسانی با چه کسانی اتحاد کرده‌اند و چه دستی چه شمشیری را در دست دارد. هر قدم، بوی خطر جدیدی را با خود دارد. و در خاک یادگار دانیشمند، جلسه‌ای محرمانه برگزار می‌شود… سخنان با نجوا گفته می‌شوند، اما پیامدهای آن می‌تواند سرنوشت یک سرزمین را تغییر دهد. مسیر لشکرکشی دوباره شکل می‌گیرد؛ قدرت دولت از جایی برخاسته که دشمنانش انتظارش را ندارند.
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و دوم
    مقدمه داستان با یک تلاش ترور که تمامی توازن‌ها را در ستاد به هم می‌زند آغاز می‌شود. صدر اعظم محمود پاشا به شدت زخمی می‌شود و سلطان محمد، خشم خود را در دل پنهان کرده و قسم می‌خورد تا پیش از یافتن خائن، نفسی نخواهد کشید. خون فرستادگان کارامان و خنجر کشف شده، نوید فتنه‌ای بزرگ را می‌دهد. در مرکز دولت، دستی ناپیدا گره بر گره می‌افکند. ردیابی‌های دقیق ملا لطفی، شک او به ولاد را تقویت می‌کند؛ و هر سخنی که در اتاق بازجویی گفته می‌شود، تیزتر از شمشیر است. گذشته تاریک ولاد، او را نه تنها به مجرم بلکه به کلید یک بازی بزرگ تبدیل می‌کند. عدالت محمد قدرت دارد خیانت را از جایی که پنهان شده بیرون بکشد. در داخل ستاد، صف‌ها تیز می‌شوند. شمشیرهای ینی‌چری‌ها و سولا‌ک‌ها به هم می‌خورند و ارتش در آستانه تقسیم قرار می‌گیرد. درست زمانی که تنش به اوج می‌رسد، برخاستن مجدد محمود پاشا مانند طنابی است که فتنه را به گردنش می‌اندازد. در همین حال، در جبهه‌ای دیگر از خاک عثمانی، سایه دشمن نامرئی حس می‌شود. هنوز مشخص نیست چه کسانی با چه کسانی اتحاد کرده‌اند و چه دستی چه شمشیری را در دست دارد. هر قدم، بوی خطر جدیدی را با خود دارد. و در خاک یادگار دانیشمند، جلسه‌ای محرمانه برگزار می‌شود… سخنان با نجوا گفته می‌شوند، اما پیامدهای آن می‌تواند سرنوشت یک سرزمین را تغییر دهد. مسیر لشکرکشی دوباره شکل می‌گیرد؛ قدرت دولت از جایی برخاسته که دشمنانش انتظارش را ندارند.
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و دوم
    مقدمه داستان با یک تلاش ترور که تمامی توازن‌ها را در ستاد به هم می‌زند آغاز می‌شود. صدر اعظم محمود پاشا به شدت زخمی می‌شود و سلطان محمد، خشم خود را در دل پنهان کرده و قسم می‌خورد تا پیش از یافتن خائن، نفسی نخواهد کشید. خون فرستادگان کارامان و خنجر کشف شده، نوید فتنه‌ای بزرگ را می‌دهد. در مرکز دولت، دستی ناپیدا گره بر گره می‌افکند. ردیابی‌های دقیق ملا لطفی، شک او به ولاد را تقویت می‌کند؛ و هر سخنی که در اتاق بازجویی گفته می‌شود، تیزتر از شمشیر است. گذشته تاریک ولاد، او را نه تنها به مجرم بلکه به کلید یک بازی بزرگ تبدیل می‌کند. عدالت محمد قدرت دارد خیانت را از جایی که پنهان شده بیرون بکشد. در داخل ستاد، صف‌ها تیز می‌شوند. شمشیرهای ینی‌چری‌ها و سولا‌ک‌ها به هم می‌خورند و ارتش در آستانه تقسیم قرار می‌گیرد. درست زمانی که تنش به اوج می‌رسد، برخاستن مجدد محمود پاشا مانند طنابی است که فتنه را به گردنش می‌اندازد. در همین حال، در جبهه‌ای دیگر از خاک عثمانی، سایه دشمن نامرئی حس می‌شود. هنوز مشخص نیست چه کسانی با چه کسانی اتحاد کرده‌اند و چه دستی چه شمشیری را در دست دارد. هر قدم، بوی خطر جدیدی را با خود دارد. و در خاک یادگار دانیشمند، جلسه‌ای محرمانه برگزار می‌شود… سخنان با نجوا گفته می‌شوند، اما پیامدهای آن می‌تواند سرنوشت یک سرزمین را تغییر دهد. مسیر لشکرکشی دوباره شکل می‌گیرد؛ قدرت دولت از جایی برخاسته که دشمنانش انتظارش را ندارند.
  • قسمت 16
  • قسمت 17
    قسمت 17
  • قسمت 18
  • قسمت 19
  • قسمت 20
  • قسمت 21
  • قسمت 22
  • قسمت 23
  • قسمت 24
  • قسمت 25
  • قسمت 26
  • قسمت 27
  • قسمت 28
  • قسمت 29
  • قسمت 30
  • قسمت 31
  • قسمت 32
  • قسمت 33
  • قسمت 34
  • قسمت 35
  • قسمت 36
  • قسمت 37
  • قسمت 38
  • قسمت 39
  • قسمت 40
  • قسمت 41
  • قسمت 42
  • قسمت 43
  • قسمت 44
  • قسمت 45
  • قسمت 46
  • قسمت 47
  • قسمت 48
  • قسمت 49
  • قسمت 50
  • قسمت 51
  • قسمت 52
  • قسمت 53
  • قسمت 54
  • قسمت 55
  • قسمت 56
  • قسمت 57
  • قسمت 58
  • قسمت 59
  • قسمت 60
  • قسمت 61
  • قسمت 62
  • قسمت 63
  • قسمت 64
  • قسمت 65
  • قسمت 66
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت شصت و دوم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت شصت و دوم
    فاتح سلطان محمد دیوان همایون را گرد می‌آورد و اعلام می‌کند که قزل‌ایلما‌ی جدید، بوسنی است. اما این تصمیم، بسیار فراتر از فرمانی آشکار برای لشکرکشی است. بوسنی تنها یک دروازه است؛ و پشت آن دروازه، یکی از نیرومندترین ذهن‌های اروپای مرکزی ایستاده است: ماتیوس کوروینوس. محمد می‌داند که حرکت به سوی بوسنی، تنها هدف گرفتن قطعه‌ای خاک نیست؛ مسئله اصلی، خنثی کردن تدابیر پادشاهی است که او را «گرگی زیرک» می‌خواند. و این بار، راه‌حل نه در شمشیر، که در کلمات است. در دربار، تصمیمی اتخاذ می‌شود که توازن‌ها را بر هم می‌زند: شاهزاده بایزید به عنوان ایلچی فرستاده خواهد شد. این تنها مأموریتی دیپلماتیک نیست؛ آستانه‌ای است که در آن، یک شاهزاده باید با خرد دولتمداری آزموده شود و شایستگی خود را اثبات کند. اما برای اسحاق پاشا، این تصمیم نه یک ظرافت سیاسی، بلکه آغاز سفری تاریک است. از نگاه او، این مأموریت خطری آشکار برای شاهزاده جوان است. درباریان میان عقل دولت و شفقت پدرانه گرفتار آمده‌اند؛ در سکوتی که طوفانی در دل خود پنهان دارد. «خِرَد، شمشیرت باشد و سخن، سپرت.» این جمله، فراتر از اندرز، نشانی از تقدیر است. اما در دربار، همه در انتظار تقدیر نمی‌نشینند… اسحاق پاشا از بازگشت شاهزاده مطمئن نیست. برای محافظت از او، به طرحی کشیده می‌شود که نظم دولت را به چالش می‌کشد: تدابیر پنهانی، فرمان‌های به‌تعویق‌افتاده، مسیرهای تغییر یافته… اما در دربار عثمانی، هیچ رازی برای همیشه در سایه نمی‌ماند. در سوی دیگر، دو نام در کمین‌اند: ولاد و گابور. گویی تدارکات عثمانی را پیشاپیش حس کرده‌اند. پیش از آن‌که جنگ آغاز شود، قصد دارند قدرت را از ریشه در هم بشکنند. توپ‌هایی که در نیش ریخته می‌شوند، نشانه قدرت تازه امپراتوری‌اند. یک شلیک خطا می‌تواند تمام سپاه را به تاریکی بکشاند. یک جرقه، سرنوشت ارتشی را دگرگون می‌کند. نقشه ولاد و گابور چیست؟
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت شصت و دوم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت شصت و دوم
    فاتح سلطان محمد دیوان همایون را گرد می‌آورد و اعلام می‌کند که قزل‌ایلما‌ی جدید، بوسنی است. اما این تصمیم، بسیار فراتر از فرمانی آشکار برای لشکرکشی است. بوسنی تنها یک دروازه است؛ و پشت آن دروازه، یکی از نیرومندترین ذهن‌های اروپای مرکزی ایستاده است: ماتیوس کوروینوس. محمد می‌داند که حرکت به سوی بوسنی، تنها هدف گرفتن قطعه‌ای خاک نیست؛ مسئله اصلی، خنثی کردن تدابیر پادشاهی است که او را «گرگی زیرک» می‌خواند. و این بار، راه‌حل نه در شمشیر، که در کلمات است. در دربار، تصمیمی اتخاذ می‌شود که توازن‌ها را بر هم می‌زند: شاهزاده بایزید به عنوان ایلچی فرستاده خواهد شد. این تنها مأموریتی دیپلماتیک نیست؛ آستانه‌ای است که در آن، یک شاهزاده باید با خرد دولتمداری آزموده شود و شایستگی خود را اثبات کند. اما برای اسحاق پاشا، این تصمیم نه یک ظرافت سیاسی، بلکه آغاز سفری تاریک است. از نگاه او، این مأموریت خطری آشکار برای شاهزاده جوان است. درباریان میان عقل دولت و شفقت پدرانه گرفتار آمده‌اند؛ در سکوتی که طوفانی در دل خود پنهان دارد. «خِرَد، شمشیرت باشد و سخن، سپرت.» این جمله، فراتر از اندرز، نشانی از تقدیر است. اما در دربار، همه در انتظار تقدیر نمی‌نشینند… اسحاق پاشا از بازگشت شاهزاده مطمئن نیست. برای محافظت از او، به طرحی کشیده می‌شود که نظم دولت را به چالش می‌کشد: تدابیر پنهانی، فرمان‌های به‌تعویق‌افتاده، مسیرهای تغییر یافته… اما در دربار عثمانی، هیچ رازی برای همیشه در سایه نمی‌ماند. در سوی دیگر، دو نام در کمین‌اند: ولاد و گابور. گویی تدارکات عثمانی را پیشاپیش حس کرده‌اند. پیش از آن‌که جنگ آغاز شود، قصد دارند قدرت را از ریشه در هم بشکنند. توپ‌هایی که در نیش ریخته می‌شوند، نشانه قدرت تازه امپراتوری‌اند. یک شلیک خطا می‌تواند تمام سپاه را به تاریکی بکشاند. یک جرقه، سرنوشت ارتشی را دگرگون می‌کند. نقشه ولاد و گابور چیست؟
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت شصت ام
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت شصت ام
    سلطان محمد در حالی که آماده‌سازی برای لشکری بزرگ که مرزها را درخواهد نوردید آغاز می‌کند، تعادل‌ها در پایتخت بار دیگر برقرار می‌شود. بازگشت محمود پاشا به دیوان، برخی را آسوده می‌کند و برای برخی دیگر نشانه‌ای از طوفانی در راه است. در حالی که گام‌هایی که برای بقای دولت برداشته می‌شود بار دیگر وفاداری و جاه‌طلبی را رو در روی هم قرار می‌دهد، بازی‌های پنهانی در دربار یکی‌یکی آشکار می‌شوند. اما کدام‌یک از اطرافیان محمد واقعاً به او وفادار است و کدام در پی حساب‌وکتاب‌های شخصی خویش است؟ رضایت سلطان محمد به ازدواجی سیاسی با رز، شاهدخت راگوزا، چه هزینه‌های ناپیدایی را به همراه خواهد داشت؟ تصمیم‌هایی که به بهای قدرت گرفته می‌شوند، چگونه سرنوشت خاندان سلطنتی را تحت تأثیر قرار خواهند داد؟ دامی بزرگ که در جبهه برپا شده، دشمنان را یکی‌یکی به میدان می‌کشاند و راه را برای رویارویی‌ای که می‌تواند مسیر جنگ را تغییر دهد هموار می‌سازد. اما آیا این حرکت تنها آغاز طوفانی در راه است؟ تصمیم دیوان همایون روشن است: اکنون هدف، از میان برداشتن سرهای باقی‌مانده اژدهاست. آیا این حرکت که از قسطنطنیه برمی‌خیزد، می‌تواند نویدبخش حماسه‌ای نو باشد که جریان تاریخ را دگرگون کند؟ در مسیر قزل‌سیب، چه آزمون‌هایی در انتظار عثمانی است؟
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و نهم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و نهم
    در پیِ فقدان زینل، آتشخانۀ عثمانی لرزیده اما با ایستادگیِ استوار سلطان محمد دوباره یک‌پارچه می‌شود. محمد با اعلام سوگند انتقام و این سخن که «خونمان را بر زمین نخواهیم گذاشت!» صفوف را منسجم می‌کند. در حالی که تنش میان کورتچو و بالی‌بِی جای خود را به اتحاد در برابر هدف مشترک—نبرد با پونتوس—می‌دهد، رویارویی‌های غیرمنتظره درون دربار نیز در سایۀ دشمنی‌های بیرونی شکل می‌گیرد؛ حساب‌های قدیمی بسته می‌شود و اتحادهای تازه پا می‌گیرد. بادهایی که از جبهۀ پونتوس برمی‌خیزد، نشان از گسترش نقشه‌های ضدعثمانی دارد. خشم کومننوس، نزدیکیِ حمایت اُزون حسن از پونتوس و گام‌های دیپلوماتیکِ بازتاب‌یافته در دربار، توازن قدرت در منطقه را به حساس‌ترین نقطه‌اش می‌رساند. سلطان محمد نیز در حالی که با تهدید تازه‌ای روبه‌روست، با زمان مسابقه می‌دهد و حتی میان ارکان دولت نیز صداهای متفاوتی شنیده می‌شود. در جبهۀ شرق، با نزدیک‌شدن خطر آق‌قویونلو، تنش اوج می‌گیرد. شاهزادگان بایزید و مصطفی به فرمان پدر مأموریت مهم تحکیم و استحکامات را بر عهده می‌گیرند و سپاه عثمانی هنگام پیشروی در جغرافیای دشوار، زیر سایۀ طبیعت خشن و دام‌های پنهان قرار می‌گیرد. اختلافات درون سپاه در یَیلاقِ قادیرغا، به نقطه عطفی بدل می‌شود که در آن سلطان محمد با ورود به میان لشکر و سخنرانی اثرگذارش، بار دیگر روحیه و توان را به آنان بازمی‌گرداند. اما خطر اصلی که در پیشِ روست، در گلَوَرا درّه انتظار می‌کشد…
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و نهم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و نهم
    در پیِ فقدان زینل، آتشخانۀ عثمانی لرزیده اما با ایستادگیِ استوار سلطان محمد دوباره یک‌پارچه می‌شود. محمد با اعلام سوگند انتقام و این سخن که «خونمان را بر زمین نخواهیم گذاشت!» صفوف را منسجم می‌کند. در حالی که تنش میان کورتچو و بالی‌بِی جای خود را به اتحاد در برابر هدف مشترک—نبرد با پونتوس—می‌دهد، رویارویی‌های غیرمنتظره درون دربار نیز در سایۀ دشمنی‌های بیرونی شکل می‌گیرد؛ حساب‌های قدیمی بسته می‌شود و اتحادهای تازه پا می‌گیرد. بادهایی که از جبهۀ پونتوس برمی‌خیزد، نشان از گسترش نقشه‌های ضدعثمانی دارد. خشم کومننوس، نزدیکیِ حمایت اُزون حسن از پونتوس و گام‌های دیپلوماتیکِ بازتاب‌یافته در دربار، توازن قدرت در منطقه را به حساس‌ترین نقطه‌اش می‌رساند. سلطان محمد نیز در حالی که با تهدید تازه‌ای روبه‌روست، با زمان مسابقه می‌دهد و حتی میان ارکان دولت نیز صداهای متفاوتی شنیده می‌شود. در جبهۀ شرق، با نزدیک‌شدن خطر آق‌قویونلو، تنش اوج می‌گیرد. شاهزادگان بایزید و مصطفی به فرمان پدر مأموریت مهم تحکیم و استحکامات را بر عهده می‌گیرند و سپاه عثمانی هنگام پیشروی در جغرافیای دشوار، زیر سایۀ طبیعت خشن و دام‌های پنهان قرار می‌گیرد. اختلافات درون سپاه در یَیلاقِ قادیرغا، به نقطه عطفی بدل می‌شود که در آن سلطان محمد با ورود به میان لشکر و سخنرانی اثرگذارش، بار دیگر روحیه و توان را به آنان بازمی‌گرداند. اما خطر اصلی که در پیشِ روست، در گلَوَرا درّه انتظار می‌کشد…
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و نهم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و نهم
    در پیِ فقدان زینل، آتشخانۀ عثمانی لرزیده اما با ایستادگیِ استوار سلطان محمد دوباره یک‌پارچه می‌شود. محمد با اعلام سوگند انتقام و این سخن که «خونمان را بر زمین نخواهیم گذاشت!» صفوف را منسجم می‌کند. در حالی که تنش میان کورتچو و بالی‌بِی جای خود را به اتحاد در برابر هدف مشترک—نبرد با پونتوس—می‌دهد، رویارویی‌های غیرمنتظره درون دربار نیز در سایۀ دشمنی‌های بیرونی شکل می‌گیرد؛ حساب‌های قدیمی بسته می‌شود و اتحادهای تازه پا می‌گیرد. بادهایی که از جبهۀ پونتوس برمی‌خیزد، نشان از گسترش نقشه‌های ضدعثمانی دارد. خشم کومننوس، نزدیکیِ حمایت اُزون حسن از پونتوس و گام‌های دیپلوماتیکِ بازتاب‌یافته در دربار، توازن قدرت در منطقه را به حساس‌ترین نقطه‌اش می‌رساند. سلطان محمد نیز در حالی که با تهدید تازه‌ای روبه‌روست، با زمان مسابقه می‌دهد و حتی میان ارکان دولت نیز صداهای متفاوتی شنیده می‌شود. در جبهۀ شرق، با نزدیک‌شدن خطر آق‌قویونلو، تنش اوج می‌گیرد. شاهزادگان بایزید و مصطفی به فرمان پدر مأموریت مهم تحکیم و استحکامات را بر عهده می‌گیرند و سپاه عثمانی هنگام پیشروی در جغرافیای دشوار، زیر سایۀ طبیعت خشن و دام‌های پنهان قرار می‌گیرد. اختلافات درون سپاه در یَیلاقِ قادیرغا، به نقطه عطفی بدل می‌شود که در آن سلطان محمد با ورود به میان لشکر و سخنرانی اثرگذارش، بار دیگر روحیه و توان را به آنان بازمی‌گرداند. اما خطر اصلی که در پیشِ روست، در گلَوَرا درّه انتظار می‌کشد…
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و هشتم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و هشتم
    سلطان محمد پس از بازگشت پیروزمندانه از لشکرکشی علیه اسفندیاراوغلو، برای برقراری عدالت و نظم در سرزمین‌های تازه فتح‌شده دست به کار می‌شود. اکنون هدف بعدی روشن است: امپراتوری پونتوس. شهر ترابزون و نواحی پیرامون آن، برای تکمیل تسلط عثمانی بر دریای سیاه، اهمیتی بسزا دارند. در جلسه‌ی «دیوان همایون»، سلطان محمد فرمان می‌دهد که لشکر بزرگی برای حمله به پونتوس تدارک دیده شود. اما این مسیر آسان نیست؛ در برابر سپاه، کوه‌های سخت‌گذر، گذرگاه‌های دشوار و قلعه‌ای قرار دارد که آن را «قوی‌تر از الموت» می‌خوانند — قلعه‌ی ییلانلی. محمد نقشه‌ای دو‌محوره طرح می‌کند: یک جبهه زمینی و یک جبهه دریایی. بَلی‌بی در رأس نیروهای آقینجی به سوی قلعه یورش خواهد برد، در حالی که ناوگان به فرماندهی بهادر پاشا از راه دریای سیاه، دیوارهای پونتوس را زیر آتش توپخانه می‌گیرد. اما نبرد تنها در میدان جنگ جریان ندارد؛ در درون دربار نیز کشمکشی سخت در می‌گیرد. اعتماد میان نزدیکان سلطان رو به زوال می‌رود. ولاد، در ظاهر در کنار محمد است، اما در نهان نقشه‌های دیگری در سر دارد. زینل که رد خیانت را دنبال می‌کند، خود را درون بازی‌ای می‌یابد که پایانش نامعلوم است. «کورتچو دوغان» نیز ناچار است با سرنوشت برادر و دوست خود رویارو شود.
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و هشتم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و هشتم
    سلطان محمد پس از بازگشت پیروزمندانه از لشکرکشی علیه اسفندیاراوغلو، برای برقراری عدالت و نظم در سرزمین‌های تازه فتح‌شده دست به کار می‌شود. اکنون هدف بعدی روشن است: امپراتوری پونتوس. شهر ترابزون و نواحی پیرامون آن، برای تکمیل تسلط عثمانی بر دریای سیاه، اهمیتی بسزا دارند. در جلسه‌ی «دیوان همایون»، سلطان محمد فرمان می‌دهد که لشکر بزرگی برای حمله به پونتوس تدارک دیده شود. اما این مسیر آسان نیست؛ در برابر سپاه، کوه‌های سخت‌گذر، گذرگاه‌های دشوار و قلعه‌ای قرار دارد که آن را «قوی‌تر از الموت» می‌خوانند — قلعه‌ی ییلانلی. محمد نقشه‌ای دو‌محوره طرح می‌کند: یک جبهه زمینی و یک جبهه دریایی. بَلی‌بی در رأس نیروهای آقینجی به سوی قلعه یورش خواهد برد، در حالی که ناوگان به فرماندهی بهادر پاشا از راه دریای سیاه، دیوارهای پونتوس را زیر آتش توپخانه می‌گیرد. اما نبرد تنها در میدان جنگ جریان ندارد؛ در درون دربار نیز کشمکشی سخت در می‌گیرد. اعتماد میان نزدیکان سلطان رو به زوال می‌رود. ولاد، در ظاهر در کنار محمد است، اما در نهان نقشه‌های دیگری در سر دارد. زینل که رد خیانت را دنبال می‌کند، خود را درون بازی‌ای می‌یابد که پایانش نامعلوم است. «کورتچو دوغان» نیز ناچار است با سرنوشت برادر و دوست خود رویارو شود.
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و هفتم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و هفتم
    سوءقصدی که به محمود پاشا شد و مرگ بَساط، همه نگاه‌ها را به ولاد تپش دوخت. لکه‌های خون بر تنش و سخنان ضدونقیضش، تردیدها را بیشتر کرد، اما محمد به سبب نبودِ دلایل کافی، او را آزاد کرد. این تصمیم، در اردوگاه بذرِ بیم و بدگمانی پاشید. وقتی فرمان مجازاتِ زینل، آغای میانه، صادر شد، ینی‌چری آغاسی، قورتچو دوغان، جان خود را در کف نهاد و پیش‌قدم شد. این فداکاری در دل محمد طنین انداخت و زینل بخشوده شد. با این حال، شعله‌ی شک در دلِ قورتچو خاموش نگشت؛ او آغاز کرد به کاوش در رفتارهای ولاد در آن شب. درست هنگامی که همه چیز در آستانه‌ی آشکار شدن بود، ولاد از پونتوس با پیروزی بزرگی بازگشت. یادگار مقدسی که با خود آورد و اسیری که رهایی بخشید، بار دیگر او را در نگاه محمد به مرتبه‌ی «برادر» رساند. قورتچو خاموش ماند، اما حقیقت در پسِ آن سکوت، همچنان طنین‌انداز بود. در این میان، در قسطنطنیه، شاهزاده بایزید با وجدان خویش در کشاکش بود. نقشه‌ی قتل او به فرمان قاسم‌بیگ ـ پدرِ گُلپری ـ فاش شد، اما بایزید به جای انتقام، بخشش را برگزید. سلطان محمد برای پاسداری از دولت، فرمان لشکرکشی بر اسفندیاراوغلو را صادر کرد. ولی امپراتور پونتوس، کومنِنس، «دراوِن» را برانگیخت تا از پشت بر سپاه عثمانی بتازد. شمشیر در نیام است، حکم بر زبان؛ و رازِ لشکر، در سکوتِ سلطان نهفته. آن سکوتی که توفان‌ها را فرو می‌نشاند و دوران‌ها را از نو آغاز می‌کند. و سلطان، با تصمیم خویش، بار دیگر درِ تاریخ را می‌گشاید.
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و هفتم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و هفتم
    سوءقصدی که به محمود پاشا شد و مرگ بَساط، همه نگاه‌ها را به ولاد تپش دوخت. لکه‌های خون بر تنش و سخنان ضدونقیضش، تردیدها را بیشتر کرد، اما محمد به سبب نبودِ دلایل کافی، او را آزاد کرد. این تصمیم، در اردوگاه بذرِ بیم و بدگمانی پاشید. وقتی فرمان مجازاتِ زینل، آغای میانه، صادر شد، ینی‌چری آغاسی، قورتچو دوغان، جان خود را در کف نهاد و پیش‌قدم شد. این فداکاری در دل محمد طنین انداخت و زینل بخشوده شد. با این حال، شعله‌ی شک در دلِ قورتچو خاموش نگشت؛ او آغاز کرد به کاوش در رفتارهای ولاد در آن شب. درست هنگامی که همه چیز در آستانه‌ی آشکار شدن بود، ولاد از پونتوس با پیروزی بزرگی بازگشت. یادگار مقدسی که با خود آورد و اسیری که رهایی بخشید، بار دیگر او را در نگاه محمد به مرتبه‌ی «برادر» رساند. قورتچو خاموش ماند، اما حقیقت در پسِ آن سکوت، همچنان طنین‌انداز بود. در این میان، در قسطنطنیه، شاهزاده بایزید با وجدان خویش در کشاکش بود. نقشه‌ی قتل او به فرمان قاسم‌بیگ ـ پدرِ گُلپری ـ فاش شد، اما بایزید به جای انتقام، بخشش را برگزید. سلطان محمد برای پاسداری از دولت، فرمان لشکرکشی بر اسفندیاراوغلو را صادر کرد. ولی امپراتور پونتوس، کومنِنس، «دراوِن» را برانگیخت تا از پشت بر سپاه عثمانی بتازد. شمشیر در نیام است، حکم بر زبان؛ و رازِ لشکر، در سکوتِ سلطان نهفته. آن سکوتی که توفان‌ها را فرو می‌نشاند و دوران‌ها را از نو آغاز می‌کند. و سلطان، با تصمیم خویش، بار دیگر درِ تاریخ را می‌گشاید.
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و هفتم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و هفتم
    سوءقصدی که به محمود پاشا شد و مرگ بَساط، همه نگاه‌ها را به ولاد تپش دوخت. لکه‌های خون بر تنش و سخنان ضدونقیضش، تردیدها را بیشتر کرد، اما محمد به سبب نبودِ دلایل کافی، او را آزاد کرد. این تصمیم، در اردوگاه بذرِ بیم و بدگمانی پاشید. وقتی فرمان مجازاتِ زینل، آغای میانه، صادر شد، ینی‌چری آغاسی، قورتچو دوغان، جان خود را در کف نهاد و پیش‌قدم شد. این فداکاری در دل محمد طنین انداخت و زینل بخشوده شد. با این حال، شعله‌ی شک در دلِ قورتچو خاموش نگشت؛ او آغاز کرد به کاوش در رفتارهای ولاد در آن شب. درست هنگامی که همه چیز در آستانه‌ی آشکار شدن بود، ولاد از پونتوس با پیروزی بزرگی بازگشت. یادگار مقدسی که با خود آورد و اسیری که رهایی بخشید، بار دیگر او را در نگاه محمد به مرتبه‌ی «برادر» رساند. قورتچو خاموش ماند، اما حقیقت در پسِ آن سکوت، همچنان طنین‌انداز بود. در این میان، در قسطنطنیه، شاهزاده بایزید با وجدان خویش در کشاکش بود. نقشه‌ی قتل او به فرمان قاسم‌بیگ ـ پدرِ گُلپری ـ فاش شد، اما بایزید به جای انتقام، بخشش را برگزید. سلطان محمد برای پاسداری از دولت، فرمان لشکرکشی بر اسفندیاراوغلو را صادر کرد. ولی امپراتور پونتوس، کومنِنس، «دراوِن» را برانگیخت تا از پشت بر سپاه عثمانی بتازد. شمشیر در نیام است، حکم بر زبان؛ و رازِ لشکر، در سکوتِ سلطان نهفته. آن سکوتی که توفان‌ها را فرو می‌نشاند و دوران‌ها را از نو آغاز می‌کند. و سلطان، با تصمیم خویش، بار دیگر درِ تاریخ را می‌گشاید.
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و سوم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و سوم
    سلطان محمد، گامی به دورانی دشوار و آکنده از چالش‌های شخصی و سیاسی برمی‌دارد. در حالی که سرنوشت شاهزاده بایزید، که به شدت زخمی و در بستر افتاده است، لرزه‌ای عمیق در کاخ ایجاد می‌کند، محمد از یک سو با کشمکش‌های درون دیوان و از سوی دیگر با اتحادهایی که در برابر کارامان، پونتوس و واتیکان شکل می‌گیرد، روبه‌رو می‌شود. در دیوان، اختلاف میان محمود پاشا و اسحاق پاشا، تنش را در سیاست داخلی عثمانی به اوج می‌رساند، و در همین حال، موضع شهاب‌الدین درباره زاغانوس پاشا نیز بحث‌های تازه‌ای را برمی‌انگیزد که موازنه قدرت را بر هم می‌زند. در این میان، محمد از طریق پسرانش دست به حرکات سرنوشت‌سازی می‌زند. در حالی که امیدها برای زنده ماندن بایزید رو به خاموشی می‌رود، مصطفی با تشریفاتی باشکوه به ینی‌چری‌ها می‌پیوندد و افتخار همراهی در لشکرکشی را به دست می‌آورد. در پونتوس، نقشه‌های خائنانه ولاد تپش همچنان ادامه دارد، و کاراتوغلان در زندان تحت شکنجه‌های بی‌رحمانه قرار می‌گیرند. با پی بردن باسات به خیانت، تنش هر لحظه بیشتر می‌شود. از سوی دیگر، محمد با فراخواندن زاغانوس پاشای تبعیدی، دری تازه به روی سرنوشت دولت و آینده پسرش می‌گشاید. در حالی که ارتش عثمانی برای لشکرکشی کارامان به راه می‌افتد، نبرد بزرگ پیش‌ِ‌رو در برابر بی‌شهیر و قدرت‌های نوظهور در کاخ، سرنوشت آینده امپراتوری را رقم خواهد زد.
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و دوم
    مقدمه داستان با یک تلاش ترور که تمامی توازن‌ها را در ستاد به هم می‌زند آغاز می‌شود. صدر اعظم محمود پاشا به شدت زخمی می‌شود و سلطان محمد، خشم خود را در دل پنهان کرده و قسم می‌خورد تا پیش از یافتن خائن، نفسی نخواهد کشید. خون فرستادگان کارامان و خنجر کشف شده، نوید فتنه‌ای بزرگ را می‌دهد. در مرکز دولت، دستی ناپیدا گره بر گره می‌افکند. ردیابی‌های دقیق ملا لطفی، شک او به ولاد را تقویت می‌کند؛ و هر سخنی که در اتاق بازجویی گفته می‌شود، تیزتر از شمشیر است. گذشته تاریک ولاد، او را نه تنها به مجرم بلکه به کلید یک بازی بزرگ تبدیل می‌کند. عدالت محمد قدرت دارد خیانت را از جایی که پنهان شده بیرون بکشد. در داخل ستاد، صف‌ها تیز می‌شوند. شمشیرهای ینی‌چری‌ها و سولا‌ک‌ها به هم می‌خورند و ارتش در آستانه تقسیم قرار می‌گیرد. درست زمانی که تنش به اوج می‌رسد، برخاستن مجدد محمود پاشا مانند طنابی است که فتنه را به گردنش می‌اندازد. در همین حال، در جبهه‌ای دیگر از خاک عثمانی، سایه دشمن نامرئی حس می‌شود. هنوز مشخص نیست چه کسانی با چه کسانی اتحاد کرده‌اند و چه دستی چه شمشیری را در دست دارد. هر قدم، بوی خطر جدیدی را با خود دارد. و در خاک یادگار دانیشمند، جلسه‌ای محرمانه برگزار می‌شود… سخنان با نجوا گفته می‌شوند، اما پیامدهای آن می‌تواند سرنوشت یک سرزمین را تغییر دهد. مسیر لشکرکشی دوباره شکل می‌گیرد؛ قدرت دولت از جایی برخاسته که دشمنانش انتظارش را ندارند.
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و دوم
    مقدمه داستان با یک تلاش ترور که تمامی توازن‌ها را در ستاد به هم می‌زند آغاز می‌شود. صدر اعظم محمود پاشا به شدت زخمی می‌شود و سلطان محمد، خشم خود را در دل پنهان کرده و قسم می‌خورد تا پیش از یافتن خائن، نفسی نخواهد کشید. خون فرستادگان کارامان و خنجر کشف شده، نوید فتنه‌ای بزرگ را می‌دهد. در مرکز دولت، دستی ناپیدا گره بر گره می‌افکند. ردیابی‌های دقیق ملا لطفی، شک او به ولاد را تقویت می‌کند؛ و هر سخنی که در اتاق بازجویی گفته می‌شود، تیزتر از شمشیر است. گذشته تاریک ولاد، او را نه تنها به مجرم بلکه به کلید یک بازی بزرگ تبدیل می‌کند. عدالت محمد قدرت دارد خیانت را از جایی که پنهان شده بیرون بکشد. در داخل ستاد، صف‌ها تیز می‌شوند. شمشیرهای ینی‌چری‌ها و سولا‌ک‌ها به هم می‌خورند و ارتش در آستانه تقسیم قرار می‌گیرد. درست زمانی که تنش به اوج می‌رسد، برخاستن مجدد محمود پاشا مانند طنابی است که فتنه را به گردنش می‌اندازد. در همین حال، در جبهه‌ای دیگر از خاک عثمانی، سایه دشمن نامرئی حس می‌شود. هنوز مشخص نیست چه کسانی با چه کسانی اتحاد کرده‌اند و چه دستی چه شمشیری را در دست دارد. هر قدم، بوی خطر جدیدی را با خود دارد. و در خاک یادگار دانیشمند، جلسه‌ای محرمانه برگزار می‌شود… سخنان با نجوا گفته می‌شوند، اما پیامدهای آن می‌تواند سرنوشت یک سرزمین را تغییر دهد. مسیر لشکرکشی دوباره شکل می‌گیرد؛ قدرت دولت از جایی برخاسته که دشمنانش انتظارش را ندارند.
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و دوم
    مقدمه داستان با یک تلاش ترور که تمامی توازن‌ها را در ستاد به هم می‌زند آغاز می‌شود. صدر اعظم محمود پاشا به شدت زخمی می‌شود و سلطان محمد، خشم خود را در دل پنهان کرده و قسم می‌خورد تا پیش از یافتن خائن، نفسی نخواهد کشید. خون فرستادگان کارامان و خنجر کشف شده، نوید فتنه‌ای بزرگ را می‌دهد. در مرکز دولت، دستی ناپیدا گره بر گره می‌افکند. ردیابی‌های دقیق ملا لطفی، شک او به ولاد را تقویت می‌کند؛ و هر سخنی که در اتاق بازجویی گفته می‌شود، تیزتر از شمشیر است. گذشته تاریک ولاد، او را نه تنها به مجرم بلکه به کلید یک بازی بزرگ تبدیل می‌کند. عدالت محمد قدرت دارد خیانت را از جایی که پنهان شده بیرون بکشد. در داخل ستاد، صف‌ها تیز می‌شوند. شمشیرهای ینی‌چری‌ها و سولا‌ک‌ها به هم می‌خورند و ارتش در آستانه تقسیم قرار می‌گیرد. درست زمانی که تنش به اوج می‌رسد، برخاستن مجدد محمود پاشا مانند طنابی است که فتنه را به گردنش می‌اندازد. در همین حال، در جبهه‌ای دیگر از خاک عثمانی، سایه دشمن نامرئی حس می‌شود. هنوز مشخص نیست چه کسانی با چه کسانی اتحاد کرده‌اند و چه دستی چه شمشیری را در دست دارد. هر قدم، بوی خطر جدیدی را با خود دارد. و در خاک یادگار دانیشمند، جلسه‌ای محرمانه برگزار می‌شود… سخنان با نجوا گفته می‌شوند، اما پیامدهای آن می‌تواند سرنوشت یک سرزمین را تغییر دهد. مسیر لشکرکشی دوباره شکل می‌گیرد؛ قدرت دولت از جایی برخاسته که دشمنانش انتظارش را ندارند.
  • قسمت 16
  • قسمت 17
    قسمت 17
  • قسمت 18
  • قسمت 19
  • قسمت 20
  • قسمت 21
  • قسمت 22
  • قسمت 23
  • قسمت 24
  • قسمت 25
  • قسمت 26
  • قسمت 27
  • قسمت 28
  • قسمت 29
  • قسمت 30
  • قسمت 31
  • قسمت 32
  • قسمت 33
  • قسمت 34
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت شصت و دوم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت شصت و دوم
    فاتح سلطان محمد دیوان همایون را گرد می‌آورد و اعلام می‌کند که قزل‌ایلما‌ی جدید، بوسنی است. اما این تصمیم، بسیار فراتر از فرمانی آشکار برای لشکرکشی است. بوسنی تنها یک دروازه است؛ و پشت آن دروازه، یکی از نیرومندترین ذهن‌های اروپای مرکزی ایستاده است: ماتیوس کوروینوس. محمد می‌داند که حرکت به سوی بوسنی، تنها هدف گرفتن قطعه‌ای خاک نیست؛ مسئله اصلی، خنثی کردن تدابیر پادشاهی است که او را «گرگی زیرک» می‌خواند. و این بار، راه‌حل نه در شمشیر، که در کلمات است. در دربار، تصمیمی اتخاذ می‌شود که توازن‌ها را بر هم می‌زند: شاهزاده بایزید به عنوان ایلچی فرستاده خواهد شد. این تنها مأموریتی دیپلماتیک نیست؛ آستانه‌ای است که در آن، یک شاهزاده باید با خرد دولتمداری آزموده شود و شایستگی خود را اثبات کند. اما برای اسحاق پاشا، این تصمیم نه یک ظرافت سیاسی، بلکه آغاز سفری تاریک است. از نگاه او، این مأموریت خطری آشکار برای شاهزاده جوان است. درباریان میان عقل دولت و شفقت پدرانه گرفتار آمده‌اند؛ در سکوتی که طوفانی در دل خود پنهان دارد. «خِرَد، شمشیرت باشد و سخن، سپرت.» این جمله، فراتر از اندرز، نشانی از تقدیر است. اما در دربار، همه در انتظار تقدیر نمی‌نشینند… اسحاق پاشا از بازگشت شاهزاده مطمئن نیست. برای محافظت از او، به طرحی کشیده می‌شود که نظم دولت را به چالش می‌کشد: تدابیر پنهانی، فرمان‌های به‌تعویق‌افتاده، مسیرهای تغییر یافته… اما در دربار عثمانی، هیچ رازی برای همیشه در سایه نمی‌ماند. در سوی دیگر، دو نام در کمین‌اند: ولاد و گابور. گویی تدارکات عثمانی را پیشاپیش حس کرده‌اند. پیش از آن‌که جنگ آغاز شود، قصد دارند قدرت را از ریشه در هم بشکنند. توپ‌هایی که در نیش ریخته می‌شوند، نشانه قدرت تازه امپراتوری‌اند. یک شلیک خطا می‌تواند تمام سپاه را به تاریکی بکشاند. یک جرقه، سرنوشت ارتشی را دگرگون می‌کند. نقشه ولاد و گابور چیست؟
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت شصت و دوم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت شصت و دوم
    فاتح سلطان محمد دیوان همایون را گرد می‌آورد و اعلام می‌کند که قزل‌ایلما‌ی جدید، بوسنی است. اما این تصمیم، بسیار فراتر از فرمانی آشکار برای لشکرکشی است. بوسنی تنها یک دروازه است؛ و پشت آن دروازه، یکی از نیرومندترین ذهن‌های اروپای مرکزی ایستاده است: ماتیوس کوروینوس. محمد می‌داند که حرکت به سوی بوسنی، تنها هدف گرفتن قطعه‌ای خاک نیست؛ مسئله اصلی، خنثی کردن تدابیر پادشاهی است که او را «گرگی زیرک» می‌خواند. و این بار، راه‌حل نه در شمشیر، که در کلمات است. در دربار، تصمیمی اتخاذ می‌شود که توازن‌ها را بر هم می‌زند: شاهزاده بایزید به عنوان ایلچی فرستاده خواهد شد. این تنها مأموریتی دیپلماتیک نیست؛ آستانه‌ای است که در آن، یک شاهزاده باید با خرد دولتمداری آزموده شود و شایستگی خود را اثبات کند. اما برای اسحاق پاشا، این تصمیم نه یک ظرافت سیاسی، بلکه آغاز سفری تاریک است. از نگاه او، این مأموریت خطری آشکار برای شاهزاده جوان است. درباریان میان عقل دولت و شفقت پدرانه گرفتار آمده‌اند؛ در سکوتی که طوفانی در دل خود پنهان دارد. «خِرَد، شمشیرت باشد و سخن، سپرت.» این جمله، فراتر از اندرز، نشانی از تقدیر است. اما در دربار، همه در انتظار تقدیر نمی‌نشینند… اسحاق پاشا از بازگشت شاهزاده مطمئن نیست. برای محافظت از او، به طرحی کشیده می‌شود که نظم دولت را به چالش می‌کشد: تدابیر پنهانی، فرمان‌های به‌تعویق‌افتاده، مسیرهای تغییر یافته… اما در دربار عثمانی، هیچ رازی برای همیشه در سایه نمی‌ماند. در سوی دیگر، دو نام در کمین‌اند: ولاد و گابور. گویی تدارکات عثمانی را پیشاپیش حس کرده‌اند. پیش از آن‌که جنگ آغاز شود، قصد دارند قدرت را از ریشه در هم بشکنند. توپ‌هایی که در نیش ریخته می‌شوند، نشانه قدرت تازه امپراتوری‌اند. یک شلیک خطا می‌تواند تمام سپاه را به تاریکی بکشاند. یک جرقه، سرنوشت ارتشی را دگرگون می‌کند. نقشه ولاد و گابور چیست؟
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت شصت ام
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت شصت ام
    سلطان محمد در حالی که آماده‌سازی برای لشکری بزرگ که مرزها را درخواهد نوردید آغاز می‌کند، تعادل‌ها در پایتخت بار دیگر برقرار می‌شود. بازگشت محمود پاشا به دیوان، برخی را آسوده می‌کند و برای برخی دیگر نشانه‌ای از طوفانی در راه است. در حالی که گام‌هایی که برای بقای دولت برداشته می‌شود بار دیگر وفاداری و جاه‌طلبی را رو در روی هم قرار می‌دهد، بازی‌های پنهانی در دربار یکی‌یکی آشکار می‌شوند. اما کدام‌یک از اطرافیان محمد واقعاً به او وفادار است و کدام در پی حساب‌وکتاب‌های شخصی خویش است؟ رضایت سلطان محمد به ازدواجی سیاسی با رز، شاهدخت راگوزا، چه هزینه‌های ناپیدایی را به همراه خواهد داشت؟ تصمیم‌هایی که به بهای قدرت گرفته می‌شوند، چگونه سرنوشت خاندان سلطنتی را تحت تأثیر قرار خواهند داد؟ دامی بزرگ که در جبهه برپا شده، دشمنان را یکی‌یکی به میدان می‌کشاند و راه را برای رویارویی‌ای که می‌تواند مسیر جنگ را تغییر دهد هموار می‌سازد. اما آیا این حرکت تنها آغاز طوفانی در راه است؟ تصمیم دیوان همایون روشن است: اکنون هدف، از میان برداشتن سرهای باقی‌مانده اژدهاست. آیا این حرکت که از قسطنطنیه برمی‌خیزد، می‌تواند نویدبخش حماسه‌ای نو باشد که جریان تاریخ را دگرگون کند؟ در مسیر قزل‌سیب، چه آزمون‌هایی در انتظار عثمانی است؟
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و نهم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و نهم
    در پیِ فقدان زینل، آتشخانۀ عثمانی لرزیده اما با ایستادگیِ استوار سلطان محمد دوباره یک‌پارچه می‌شود. محمد با اعلام سوگند انتقام و این سخن که «خونمان را بر زمین نخواهیم گذاشت!» صفوف را منسجم می‌کند. در حالی که تنش میان کورتچو و بالی‌بِی جای خود را به اتحاد در برابر هدف مشترک—نبرد با پونتوس—می‌دهد، رویارویی‌های غیرمنتظره درون دربار نیز در سایۀ دشمنی‌های بیرونی شکل می‌گیرد؛ حساب‌های قدیمی بسته می‌شود و اتحادهای تازه پا می‌گیرد. بادهایی که از جبهۀ پونتوس برمی‌خیزد، نشان از گسترش نقشه‌های ضدعثمانی دارد. خشم کومننوس، نزدیکیِ حمایت اُزون حسن از پونتوس و گام‌های دیپلوماتیکِ بازتاب‌یافته در دربار، توازن قدرت در منطقه را به حساس‌ترین نقطه‌اش می‌رساند. سلطان محمد نیز در حالی که با تهدید تازه‌ای روبه‌روست، با زمان مسابقه می‌دهد و حتی میان ارکان دولت نیز صداهای متفاوتی شنیده می‌شود. در جبهۀ شرق، با نزدیک‌شدن خطر آق‌قویونلو، تنش اوج می‌گیرد. شاهزادگان بایزید و مصطفی به فرمان پدر مأموریت مهم تحکیم و استحکامات را بر عهده می‌گیرند و سپاه عثمانی هنگام پیشروی در جغرافیای دشوار، زیر سایۀ طبیعت خشن و دام‌های پنهان قرار می‌گیرد. اختلافات درون سپاه در یَیلاقِ قادیرغا، به نقطه عطفی بدل می‌شود که در آن سلطان محمد با ورود به میان لشکر و سخنرانی اثرگذارش، بار دیگر روحیه و توان را به آنان بازمی‌گرداند. اما خطر اصلی که در پیشِ روست، در گلَوَرا درّه انتظار می‌کشد…
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و نهم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و نهم
    در پیِ فقدان زینل، آتشخانۀ عثمانی لرزیده اما با ایستادگیِ استوار سلطان محمد دوباره یک‌پارچه می‌شود. محمد با اعلام سوگند انتقام و این سخن که «خونمان را بر زمین نخواهیم گذاشت!» صفوف را منسجم می‌کند. در حالی که تنش میان کورتچو و بالی‌بِی جای خود را به اتحاد در برابر هدف مشترک—نبرد با پونتوس—می‌دهد، رویارویی‌های غیرمنتظره درون دربار نیز در سایۀ دشمنی‌های بیرونی شکل می‌گیرد؛ حساب‌های قدیمی بسته می‌شود و اتحادهای تازه پا می‌گیرد. بادهایی که از جبهۀ پونتوس برمی‌خیزد، نشان از گسترش نقشه‌های ضدعثمانی دارد. خشم کومننوس، نزدیکیِ حمایت اُزون حسن از پونتوس و گام‌های دیپلوماتیکِ بازتاب‌یافته در دربار، توازن قدرت در منطقه را به حساس‌ترین نقطه‌اش می‌رساند. سلطان محمد نیز در حالی که با تهدید تازه‌ای روبه‌روست، با زمان مسابقه می‌دهد و حتی میان ارکان دولت نیز صداهای متفاوتی شنیده می‌شود. در جبهۀ شرق، با نزدیک‌شدن خطر آق‌قویونلو، تنش اوج می‌گیرد. شاهزادگان بایزید و مصطفی به فرمان پدر مأموریت مهم تحکیم و استحکامات را بر عهده می‌گیرند و سپاه عثمانی هنگام پیشروی در جغرافیای دشوار، زیر سایۀ طبیعت خشن و دام‌های پنهان قرار می‌گیرد. اختلافات درون سپاه در یَیلاقِ قادیرغا، به نقطه عطفی بدل می‌شود که در آن سلطان محمد با ورود به میان لشکر و سخنرانی اثرگذارش، بار دیگر روحیه و توان را به آنان بازمی‌گرداند. اما خطر اصلی که در پیشِ روست، در گلَوَرا درّه انتظار می‌کشد…
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و نهم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و نهم
    در پیِ فقدان زینل، آتشخانۀ عثمانی لرزیده اما با ایستادگیِ استوار سلطان محمد دوباره یک‌پارچه می‌شود. محمد با اعلام سوگند انتقام و این سخن که «خونمان را بر زمین نخواهیم گذاشت!» صفوف را منسجم می‌کند. در حالی که تنش میان کورتچو و بالی‌بِی جای خود را به اتحاد در برابر هدف مشترک—نبرد با پونتوس—می‌دهد، رویارویی‌های غیرمنتظره درون دربار نیز در سایۀ دشمنی‌های بیرونی شکل می‌گیرد؛ حساب‌های قدیمی بسته می‌شود و اتحادهای تازه پا می‌گیرد. بادهایی که از جبهۀ پونتوس برمی‌خیزد، نشان از گسترش نقشه‌های ضدعثمانی دارد. خشم کومننوس، نزدیکیِ حمایت اُزون حسن از پونتوس و گام‌های دیپلوماتیکِ بازتاب‌یافته در دربار، توازن قدرت در منطقه را به حساس‌ترین نقطه‌اش می‌رساند. سلطان محمد نیز در حالی که با تهدید تازه‌ای روبه‌روست، با زمان مسابقه می‌دهد و حتی میان ارکان دولت نیز صداهای متفاوتی شنیده می‌شود. در جبهۀ شرق، با نزدیک‌شدن خطر آق‌قویونلو، تنش اوج می‌گیرد. شاهزادگان بایزید و مصطفی به فرمان پدر مأموریت مهم تحکیم و استحکامات را بر عهده می‌گیرند و سپاه عثمانی هنگام پیشروی در جغرافیای دشوار، زیر سایۀ طبیعت خشن و دام‌های پنهان قرار می‌گیرد. اختلافات درون سپاه در یَیلاقِ قادیرغا، به نقطه عطفی بدل می‌شود که در آن سلطان محمد با ورود به میان لشکر و سخنرانی اثرگذارش، بار دیگر روحیه و توان را به آنان بازمی‌گرداند. اما خطر اصلی که در پیشِ روست، در گلَوَرا درّه انتظار می‌کشد…
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و هشتم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و هشتم
    سلطان محمد پس از بازگشت پیروزمندانه از لشکرکشی علیه اسفندیاراوغلو، برای برقراری عدالت و نظم در سرزمین‌های تازه فتح‌شده دست به کار می‌شود. اکنون هدف بعدی روشن است: امپراتوری پونتوس. شهر ترابزون و نواحی پیرامون آن، برای تکمیل تسلط عثمانی بر دریای سیاه، اهمیتی بسزا دارند. در جلسه‌ی «دیوان همایون»، سلطان محمد فرمان می‌دهد که لشکر بزرگی برای حمله به پونتوس تدارک دیده شود. اما این مسیر آسان نیست؛ در برابر سپاه، کوه‌های سخت‌گذر، گذرگاه‌های دشوار و قلعه‌ای قرار دارد که آن را «قوی‌تر از الموت» می‌خوانند — قلعه‌ی ییلانلی. محمد نقشه‌ای دو‌محوره طرح می‌کند: یک جبهه زمینی و یک جبهه دریایی. بَلی‌بی در رأس نیروهای آقینجی به سوی قلعه یورش خواهد برد، در حالی که ناوگان به فرماندهی بهادر پاشا از راه دریای سیاه، دیوارهای پونتوس را زیر آتش توپخانه می‌گیرد. اما نبرد تنها در میدان جنگ جریان ندارد؛ در درون دربار نیز کشمکشی سخت در می‌گیرد. اعتماد میان نزدیکان سلطان رو به زوال می‌رود. ولاد، در ظاهر در کنار محمد است، اما در نهان نقشه‌های دیگری در سر دارد. زینل که رد خیانت را دنبال می‌کند، خود را درون بازی‌ای می‌یابد که پایانش نامعلوم است. «کورتچو دوغان» نیز ناچار است با سرنوشت برادر و دوست خود رویارو شود.
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و هشتم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و هشتم
    سلطان محمد پس از بازگشت پیروزمندانه از لشکرکشی علیه اسفندیاراوغلو، برای برقراری عدالت و نظم در سرزمین‌های تازه فتح‌شده دست به کار می‌شود. اکنون هدف بعدی روشن است: امپراتوری پونتوس. شهر ترابزون و نواحی پیرامون آن، برای تکمیل تسلط عثمانی بر دریای سیاه، اهمیتی بسزا دارند. در جلسه‌ی «دیوان همایون»، سلطان محمد فرمان می‌دهد که لشکر بزرگی برای حمله به پونتوس تدارک دیده شود. اما این مسیر آسان نیست؛ در برابر سپاه، کوه‌های سخت‌گذر، گذرگاه‌های دشوار و قلعه‌ای قرار دارد که آن را «قوی‌تر از الموت» می‌خوانند — قلعه‌ی ییلانلی. محمد نقشه‌ای دو‌محوره طرح می‌کند: یک جبهه زمینی و یک جبهه دریایی. بَلی‌بی در رأس نیروهای آقینجی به سوی قلعه یورش خواهد برد، در حالی که ناوگان به فرماندهی بهادر پاشا از راه دریای سیاه، دیوارهای پونتوس را زیر آتش توپخانه می‌گیرد. اما نبرد تنها در میدان جنگ جریان ندارد؛ در درون دربار نیز کشمکشی سخت در می‌گیرد. اعتماد میان نزدیکان سلطان رو به زوال می‌رود. ولاد، در ظاهر در کنار محمد است، اما در نهان نقشه‌های دیگری در سر دارد. زینل که رد خیانت را دنبال می‌کند، خود را درون بازی‌ای می‌یابد که پایانش نامعلوم است. «کورتچو دوغان» نیز ناچار است با سرنوشت برادر و دوست خود رویارو شود.
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و هفتم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و هفتم
    سوءقصدی که به محمود پاشا شد و مرگ بَساط، همه نگاه‌ها را به ولاد تپش دوخت. لکه‌های خون بر تنش و سخنان ضدونقیضش، تردیدها را بیشتر کرد، اما محمد به سبب نبودِ دلایل کافی، او را آزاد کرد. این تصمیم، در اردوگاه بذرِ بیم و بدگمانی پاشید. وقتی فرمان مجازاتِ زینل، آغای میانه، صادر شد، ینی‌چری آغاسی، قورتچو دوغان، جان خود را در کف نهاد و پیش‌قدم شد. این فداکاری در دل محمد طنین انداخت و زینل بخشوده شد. با این حال، شعله‌ی شک در دلِ قورتچو خاموش نگشت؛ او آغاز کرد به کاوش در رفتارهای ولاد در آن شب. درست هنگامی که همه چیز در آستانه‌ی آشکار شدن بود، ولاد از پونتوس با پیروزی بزرگی بازگشت. یادگار مقدسی که با خود آورد و اسیری که رهایی بخشید، بار دیگر او را در نگاه محمد به مرتبه‌ی «برادر» رساند. قورتچو خاموش ماند، اما حقیقت در پسِ آن سکوت، همچنان طنین‌انداز بود. در این میان، در قسطنطنیه، شاهزاده بایزید با وجدان خویش در کشاکش بود. نقشه‌ی قتل او به فرمان قاسم‌بیگ ـ پدرِ گُلپری ـ فاش شد، اما بایزید به جای انتقام، بخشش را برگزید. سلطان محمد برای پاسداری از دولت، فرمان لشکرکشی بر اسفندیاراوغلو را صادر کرد. ولی امپراتور پونتوس، کومنِنس، «دراوِن» را برانگیخت تا از پشت بر سپاه عثمانی بتازد. شمشیر در نیام است، حکم بر زبان؛ و رازِ لشکر، در سکوتِ سلطان نهفته. آن سکوتی که توفان‌ها را فرو می‌نشاند و دوران‌ها را از نو آغاز می‌کند. و سلطان، با تصمیم خویش، بار دیگر درِ تاریخ را می‌گشاید.
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و هفتم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و هفتم
    سوءقصدی که به محمود پاشا شد و مرگ بَساط، همه نگاه‌ها را به ولاد تپش دوخت. لکه‌های خون بر تنش و سخنان ضدونقیضش، تردیدها را بیشتر کرد، اما محمد به سبب نبودِ دلایل کافی، او را آزاد کرد. این تصمیم، در اردوگاه بذرِ بیم و بدگمانی پاشید. وقتی فرمان مجازاتِ زینل، آغای میانه، صادر شد، ینی‌چری آغاسی، قورتچو دوغان، جان خود را در کف نهاد و پیش‌قدم شد. این فداکاری در دل محمد طنین انداخت و زینل بخشوده شد. با این حال، شعله‌ی شک در دلِ قورتچو خاموش نگشت؛ او آغاز کرد به کاوش در رفتارهای ولاد در آن شب. درست هنگامی که همه چیز در آستانه‌ی آشکار شدن بود، ولاد از پونتوس با پیروزی بزرگی بازگشت. یادگار مقدسی که با خود آورد و اسیری که رهایی بخشید، بار دیگر او را در نگاه محمد به مرتبه‌ی «برادر» رساند. قورتچو خاموش ماند، اما حقیقت در پسِ آن سکوت، همچنان طنین‌انداز بود. در این میان، در قسطنطنیه، شاهزاده بایزید با وجدان خویش در کشاکش بود. نقشه‌ی قتل او به فرمان قاسم‌بیگ ـ پدرِ گُلپری ـ فاش شد، اما بایزید به جای انتقام، بخشش را برگزید. سلطان محمد برای پاسداری از دولت، فرمان لشکرکشی بر اسفندیاراوغلو را صادر کرد. ولی امپراتور پونتوس، کومنِنس، «دراوِن» را برانگیخت تا از پشت بر سپاه عثمانی بتازد. شمشیر در نیام است، حکم بر زبان؛ و رازِ لشکر، در سکوتِ سلطان نهفته. آن سکوتی که توفان‌ها را فرو می‌نشاند و دوران‌ها را از نو آغاز می‌کند. و سلطان، با تصمیم خویش، بار دیگر درِ تاریخ را می‌گشاید.
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و هفتم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و هفتم
    سوءقصدی که به محمود پاشا شد و مرگ بَساط، همه نگاه‌ها را به ولاد تپش دوخت. لکه‌های خون بر تنش و سخنان ضدونقیضش، تردیدها را بیشتر کرد، اما محمد به سبب نبودِ دلایل کافی، او را آزاد کرد. این تصمیم، در اردوگاه بذرِ بیم و بدگمانی پاشید. وقتی فرمان مجازاتِ زینل، آغای میانه، صادر شد، ینی‌چری آغاسی، قورتچو دوغان، جان خود را در کف نهاد و پیش‌قدم شد. این فداکاری در دل محمد طنین انداخت و زینل بخشوده شد. با این حال، شعله‌ی شک در دلِ قورتچو خاموش نگشت؛ او آغاز کرد به کاوش در رفتارهای ولاد در آن شب. درست هنگامی که همه چیز در آستانه‌ی آشکار شدن بود، ولاد از پونتوس با پیروزی بزرگی بازگشت. یادگار مقدسی که با خود آورد و اسیری که رهایی بخشید، بار دیگر او را در نگاه محمد به مرتبه‌ی «برادر» رساند. قورتچو خاموش ماند، اما حقیقت در پسِ آن سکوت، همچنان طنین‌انداز بود. در این میان، در قسطنطنیه، شاهزاده بایزید با وجدان خویش در کشاکش بود. نقشه‌ی قتل او به فرمان قاسم‌بیگ ـ پدرِ گُلپری ـ فاش شد، اما بایزید به جای انتقام، بخشش را برگزید. سلطان محمد برای پاسداری از دولت، فرمان لشکرکشی بر اسفندیاراوغلو را صادر کرد. ولی امپراتور پونتوس، کومنِنس، «دراوِن» را برانگیخت تا از پشت بر سپاه عثمانی بتازد. شمشیر در نیام است، حکم بر زبان؛ و رازِ لشکر، در سکوتِ سلطان نهفته. آن سکوتی که توفان‌ها را فرو می‌نشاند و دوران‌ها را از نو آغاز می‌کند. و سلطان، با تصمیم خویش، بار دیگر درِ تاریخ را می‌گشاید.
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و سوم
    «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و سوم
    سلطان محمد، گامی به دورانی دشوار و آکنده از چالش‌های شخصی و سیاسی برمی‌دارد. در حالی که سرنوشت شاهزاده بایزید، که به شدت زخمی و در بستر افتاده است، لرزه‌ای عمیق در کاخ ایجاد می‌کند، محمد از یک سو با کشمکش‌های درون دیوان و از سوی دیگر با اتحادهایی که در برابر کارامان، پونتوس و واتیکان شکل می‌گیرد، روبه‌رو می‌شود. در دیوان، اختلاف میان محمود پاشا و اسحاق پاشا، تنش را در سیاست داخلی عثمانی به اوج می‌رساند، و در همین حال، موضع شهاب‌الدین درباره زاغانوس پاشا نیز بحث‌های تازه‌ای را برمی‌انگیزد که موازنه قدرت را بر هم می‌زند. در این میان، محمد از طریق پسرانش دست به حرکات سرنوشت‌سازی می‌زند. در حالی که امیدها برای زنده ماندن بایزید رو به خاموشی می‌رود، مصطفی با تشریفاتی باشکوه به ینی‌چری‌ها می‌پیوندد و افتخار همراهی در لشکرکشی را به دست می‌آورد. در پونتوس، نقشه‌های خائنانه ولاد تپش همچنان ادامه دارد، و کاراتوغلان در زندان تحت شکنجه‌های بی‌رحمانه قرار می‌گیرند. با پی بردن باسات به خیانت، تنش هر لحظه بیشتر می‌شود. از سوی دیگر، محمد با فراخواندن زاغانوس پاشای تبعیدی، دری تازه به روی سرنوشت دولت و آینده پسرش می‌گشاید. در حالی که ارتش عثمانی برای لشکرکشی کارامان به راه می‌افتد، نبرد بزرگ پیش‌ِ‌رو در برابر بی‌شهیر و قدرت‌های نوظهور در کاخ، سرنوشت آینده امپراتوری را رقم خواهد زد.
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و دوم
    مقدمه داستان با یک تلاش ترور که تمامی توازن‌ها را در ستاد به هم می‌زند آغاز می‌شود. صدر اعظم محمود پاشا به شدت زخمی می‌شود و سلطان محمد، خشم خود را در دل پنهان کرده و قسم می‌خورد تا پیش از یافتن خائن، نفسی نخواهد کشید. خون فرستادگان کارامان و خنجر کشف شده، نوید فتنه‌ای بزرگ را می‌دهد. در مرکز دولت، دستی ناپیدا گره بر گره می‌افکند. ردیابی‌های دقیق ملا لطفی، شک او به ولاد را تقویت می‌کند؛ و هر سخنی که در اتاق بازجویی گفته می‌شود، تیزتر از شمشیر است. گذشته تاریک ولاد، او را نه تنها به مجرم بلکه به کلید یک بازی بزرگ تبدیل می‌کند. عدالت محمد قدرت دارد خیانت را از جایی که پنهان شده بیرون بکشد. در داخل ستاد، صف‌ها تیز می‌شوند. شمشیرهای ینی‌چری‌ها و سولا‌ک‌ها به هم می‌خورند و ارتش در آستانه تقسیم قرار می‌گیرد. درست زمانی که تنش به اوج می‌رسد، برخاستن مجدد محمود پاشا مانند طنابی است که فتنه را به گردنش می‌اندازد. در همین حال، در جبهه‌ای دیگر از خاک عثمانی، سایه دشمن نامرئی حس می‌شود. هنوز مشخص نیست چه کسانی با چه کسانی اتحاد کرده‌اند و چه دستی چه شمشیری را در دست دارد. هر قدم، بوی خطر جدیدی را با خود دارد. و در خاک یادگار دانیشمند، جلسه‌ای محرمانه برگزار می‌شود… سخنان با نجوا گفته می‌شوند، اما پیامدهای آن می‌تواند سرنوشت یک سرزمین را تغییر دهد. مسیر لشکرکشی دوباره شکل می‌گیرد؛ قدرت دولت از جایی برخاسته که دشمنانش انتظارش را ندارند.
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و دوم
    مقدمه داستان با یک تلاش ترور که تمامی توازن‌ها را در ستاد به هم می‌زند آغاز می‌شود. صدر اعظم محمود پاشا به شدت زخمی می‌شود و سلطان محمد، خشم خود را در دل پنهان کرده و قسم می‌خورد تا پیش از یافتن خائن، نفسی نخواهد کشید. خون فرستادگان کارامان و خنجر کشف شده، نوید فتنه‌ای بزرگ را می‌دهد. در مرکز دولت، دستی ناپیدا گره بر گره می‌افکند. ردیابی‌های دقیق ملا لطفی، شک او به ولاد را تقویت می‌کند؛ و هر سخنی که در اتاق بازجویی گفته می‌شود، تیزتر از شمشیر است. گذشته تاریک ولاد، او را نه تنها به مجرم بلکه به کلید یک بازی بزرگ تبدیل می‌کند. عدالت محمد قدرت دارد خیانت را از جایی که پنهان شده بیرون بکشد. در داخل ستاد، صف‌ها تیز می‌شوند. شمشیرهای ینی‌چری‌ها و سولا‌ک‌ها به هم می‌خورند و ارتش در آستانه تقسیم قرار می‌گیرد. درست زمانی که تنش به اوج می‌رسد، برخاستن مجدد محمود پاشا مانند طنابی است که فتنه را به گردنش می‌اندازد. در همین حال، در جبهه‌ای دیگر از خاک عثمانی، سایه دشمن نامرئی حس می‌شود. هنوز مشخص نیست چه کسانی با چه کسانی اتحاد کرده‌اند و چه دستی چه شمشیری را در دست دارد. هر قدم، بوی خطر جدیدی را با خود دارد. و در خاک یادگار دانیشمند، جلسه‌ای محرمانه برگزار می‌شود… سخنان با نجوا گفته می‌شوند، اما پیامدهای آن می‌تواند سرنوشت یک سرزمین را تغییر دهد. مسیر لشکرکشی دوباره شکل می‌گیرد؛ قدرت دولت از جایی برخاسته که دشمنانش انتظارش را ندارند.
  • «محمد: سلطان فتوحات»، قسمت پنجاه و دوم
    مقدمه داستان با یک تلاش ترور که تمامی توازن‌ها را در ستاد به هم می‌زند آغاز می‌شود. صدر اعظم محمود پاشا به شدت زخمی می‌شود و سلطان محمد، خشم خود را در دل پنهان کرده و قسم می‌خورد تا پیش از یافتن خائن، نفسی نخواهد کشید. خون فرستادگان کارامان و خنجر کشف شده، نوید فتنه‌ای بزرگ را می‌دهد. در مرکز دولت، دستی ناپیدا گره بر گره می‌افکند. ردیابی‌های دقیق ملا لطفی، شک او به ولاد را تقویت می‌کند؛ و هر سخنی که در اتاق بازجویی گفته می‌شود، تیزتر از شمشیر است. گذشته تاریک ولاد، او را نه تنها به مجرم بلکه به کلید یک بازی بزرگ تبدیل می‌کند. عدالت محمد قدرت دارد خیانت را از جایی که پنهان شده بیرون بکشد. در داخل ستاد، صف‌ها تیز می‌شوند. شمشیرهای ینی‌چری‌ها و سولا‌ک‌ها به هم می‌خورند و ارتش در آستانه تقسیم قرار می‌گیرد. درست زمانی که تنش به اوج می‌رسد، برخاستن مجدد محمود پاشا مانند طنابی است که فتنه را به گردنش می‌اندازد. در همین حال، در جبهه‌ای دیگر از خاک عثمانی، سایه دشمن نامرئی حس می‌شود. هنوز مشخص نیست چه کسانی با چه کسانی اتحاد کرده‌اند و چه دستی چه شمشیری را در دست دارد. هر قدم، بوی خطر جدیدی را با خود دارد. و در خاک یادگار دانیشمند، جلسه‌ای محرمانه برگزار می‌شود… سخنان با نجوا گفته می‌شوند، اما پیامدهای آن می‌تواند سرنوشت یک سرزمین را تغییر دهد. مسیر لشکرکشی دوباره شکل می‌گیرد؛ قدرت دولت از جایی برخاسته که دشمنانش انتظارش را ندارند.

دیدگاه های کاربران

8 نظر
انصراف

اولین نفر باشید دیدگاهی ثبت میکند